آمدند در خانهی علی. میخواستند به زور از او برای خلافت ابوبکر بیعت بگیرند.
فاطمه گفت: راضی نیستم بیاجازهی من بیایید تو .
برگشتند، عمر عصبانی شد:” این کارها به زن نیامده، چوب بیاورید خانهاش را آتش بزنید”
بعد هم داد زد:” علی اگر از خانه بیرون نیایی و با جانشین رسولخدا بیعت نکنی، خانهات را آتش میزنم.” فاطمه بلند شد، رفت پشت در، گفت:” با ما چه کار داری!؟”
عمر انگار که حرف دختر رسولخدا را نشنیده باشد، فقط داد میزد:” آتش بیاورید.”
هیزم به دست، ایستاده بود پشت در خانهی فاطمه صورتش سثرخ شده بود. فریاد میکشید:” علی باید هر چه بقیهی مسلمانان قبول کردند، قبول کنی.”
فاطمه از پشت در گفت:”میخواهی این خانه را بسوزانی؟”
-بله که میسوزانیم… .
– حتی اگر بدانی دختر و فرزندان پیامبر در این خانهاند!؟
– باز هم هیچ فرقی نمیکند.
علی نشسته بود کنار بستر پیامبر، صحبتهای او را میشنید:” علیجان! دستانت را میبندند… . صبر میکنی!؟”
– بله یا رسولالله!
– علیجان! خانه نشینت میکنند… صبر میکنی!؟
– بله یا رسولالله!
علی گفت:” حتی اگر فاطمهام را اذیت کردند و کتک زدند!؟”
پیامبر گفت:”بله علیجان! آنجا هم صبر کن.”
وقتی عمر با لگد در را باز کرد، آمد تو. علی یقهاش را گرفت، کوبیدش روی زمین. محکم گلویش را گرفت؛ داشت خفه میشد که رهایش کرد. گفت:” فقط به خاطر پیامبر کاری نمیکنم، چون سفارش کرد صبر کنم.”
گریه ملائکه هنگام فوت حضرت فاطمه (س)...
ما را در سایت گریه ملائکه هنگام فوت حضرت فاطمه (س) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 193 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 16:36